تبليغاتX
دست نوشته های یک پسر تنها

دست نوشته های یک پسر تنها

مطالب ، شعرها و دكلمه هاي عاشقانه

ای بزرگترین آرزوی من ...

 

اي بزرگترين آرزوي من براي رسيدن به تو تمام آرزوهاي كوچكم را از ياد بردم .

اي روياي من براي هميشه ماندنت در ذهنم حقيقتي شيرين از تو خواهم ساخت.

اي بهار من  حرفهايت سراسر شكوفه باران است در شب هاي سرد زمستاني من!

اي نگين گرانبها وجودم ...

زياتر از ياقوت و الماس و اتاقي...

از تو با تمام قدرتم مواظبت خواهم كرد!

اي عشق من دو چشمان زيباي پر خمارت همچون دو ستاره در آسمان صورتت مي درخشد.

دستان گرمت آرامش بخش و جود تنها و سرد من است.


 

نوشته شده توسط علی ((‹‹ يك پسر تنها ››)) در جمعه 1386/06/30 ساعت 0:28 موضوع ای بزرگترین آرزوی من ... | لینک ثابت


درد دل یک پسر تنها

 

یه شب اومدی ساده و آروم . نشستیم با هم حرف زدیم . از خودمون گفتیم از مشکلاتمون از دلتنگیهامون از تنهاییهامون .

به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛

به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم

به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم .

به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم

به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم

به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم

به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه

به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم .

تا اینکه یه شب اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟

به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته

به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه میشه به یادت نبود

به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود

به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که هیچ وقت یادت از من دور نمیشه

به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام

به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ، نگام کردی

سکوت کردم ؛ سکوت کردی

لبخند زدم ؛ لبخند زدی

گفتی پس برم ؟

هیچی نگفتم

گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی  . حرف آخر ؟

گفتم دوست دارم .

گفتم تو چی حرفی نداری ؟

هیچی نگفتی

گفتم دوستم داری ؟

گفتی نه .

لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...

با نگاهم پرسیدم : همین ؟

و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .

هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم

دستامون ؛نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس خیس شده بودند وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی

و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...

 


 

نوشته شده توسط علی ((‹‹ يك پسر تنها ››)) در جمعه 1386/06/30 ساعت 0:24 موضوع درد دل یک پسر تنها | لینک ثابت


حرف دل من [دكلمه]

 

دلم مي خواست خانه عشق مرا كسي خراب نمي كرد ....
دلم مي خواست كه روزهاي خوب هيچ وقت تمام نمي شد ....
از هميشه تا هنز عاشق مانده ام ...
 « من مانده ام ملال و غمم رفته اي تو شاد ...
با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است ...
اي تخته سنگ پير گويا دگر فسانه به پايان رسيده است .... »
 افسانه ! ديگر دلم هيچ آهنگي نمي نوازد و من ، قنديل كوه واپس زده اي هستم كه در ايستايي يك خيال همچنان چشم به راه خورشيد نشسته ام ! يخ كرده از اضطراب تنهايي و پرواز خواهشهاي دل ! تنها همين يك شعر برايم كافيست .....
من ديگر ساده تر از اين نخواهم شد ....
نسيم را در كوله پشتي خويش برايت آورده بودم ...
طوفان از دستهاي من گريزان است ...
 باورت نشد ...
نمي دانم چرا ؟ ...
 و من در كوچ همچنان به دنبال رهايي سرگردان مانده ام و روح صاعقه زده من باورش نشد فرار چيست ؟! من نخواهم گريخت ...
 خواهم ماند ...
 خواهم سوخت و خاكستر حرفهاي خويش را روزي آب خواهم كرد در دل سنگ ترين سنگهاي روزگار ...
 هميشه با يادت ....
 جان شيفته را يدك خواهم كشيد ......


 

نوشته شده توسط علی ((‹‹ يك پسر تنها ››)) در جمعه 1386/06/30 ساعت 0:10 موضوع حرف دل من [دكلمه] | لینک ثابت


***********************
(((((((((((((((((((((((((((((( اين سايت را صفحه خانگي خود كنيد )))))))))))))))))))))))))))))) |

 
 
 
 
 
 
 
 
 

اگه مطمئني كليك كن اولش گفتم كه بعدا ازم ناراحت نشي اگه كليك كردي نظر يادت نره و به توصيه ها به دقت عمل كن !!!