دلم مي خواست خانه عشق مرا كسي خراب نمي كرد ....
دلم مي خواست كه روزهاي خوب هيچ وقت تمام نمي شد ....
از هميشه تا هنز عاشق مانده ام ...
 « من مانده ام ملال و غمم رفته اي تو شاد ...
با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است ...
اي تخته سنگ پير گويا دگر فسانه به پايان رسيده است .... »
 افسانه ! ديگر دلم هيچ آهنگي نمي نوازد و من ، قنديل كوه واپس زده اي هستم كه در ايستايي يك خيال همچنان چشم به راه خورشيد نشسته ام ! يخ كرده از اضطراب تنهايي و پرواز خواهشهاي دل ! تنها همين يك شعر برايم كافيست .....
من ديگر ساده تر از اين نخواهم شد ....
نسيم را در كوله پشتي خويش برايت آورده بودم ...
طوفان از دستهاي من گريزان است ...
 باورت نشد ...
نمي دانم چرا ؟ ...
 و من در كوچ همچنان به دنبال رهايي سرگردان مانده ام و روح صاعقه زده من باورش نشد فرار چيست ؟! من نخواهم گريخت ...
 خواهم ماند ...
 خواهم سوخت و خاكستر حرفهاي خويش را روزي آب خواهم كرد در دل سنگ ترين سنگهاي روزگار ...
 هميشه با يادت ....
 جان شيفته را يدك خواهم كشيد ......


 

نوشته شده توسط علی ((‹‹ يك پسر تنها ››)) در جمعه 1386/06/30 ساعت 0:10 موضوع حرف دل من [دكلمه] | لینک ثابت